تبليغاتX
سلام سوسیالیسم - میرزا ابوالحسن یغمای جندقی
تا آزادی پلی تکنیکی ها

میرزا ابوالحسن یغمای جندقی

برزو علی پور

منبع: وبلاگ خودکار کم رنگ

 

"ميرزا رحيم "متخلص به "يغما"شاعر معروف قرن سيزدهم هجري در سال 1160ه.ش. در" خور " (مركز بخش "جندق"و "بيابانك")متولد شد نام اصلي او "رحيم "بود كه بعد ها آن را به "ابو الحسن " تغيير داد و تخلص "مجنون "را براي خود بر گزيد. "یغمای جندقی "هم عصر "محمد شاه و ناصرالدین شاه قاجار" و معاصر با شاعری چون "قاآنی" است. اما در شعر و شاعری یکسره در حال و هوایی دیگر است. او هم مثل "قاآنی" هزلیات و هجویات زیاد دارد. اما مثل "قاآنی" فقط در هزل الفیه و شلفیه وار باقی نمی ماند و هجوش صبغه ای انتقادی و اجتماعی پیدا می کند. "یغما" نثر زیبایی هم دارد. نمونه ای از نثر او نامه ای است که برای پسرش "اسماعیل" می نویسد. بخشی از متن این نامه را که شکایت زیبای "یغما"ست از حال و روز آدمیان، از کتاب "از صبا تا نیمای یحیی آرین پور" می آورم:

 

«این پسران یادگار آن پدرانند که یکصد و بیست و چهار هزار پیغمبر را کشته اند و جای نشین آنان را، که دریای آمرزگاریند و کشتی رستگاری، به خاک و خون آغشته.

تخم خربزه لطیفی را اگر همه ساله دکش نیاری و در زمینی تازه و نوگیر نکاری، از هستی خود نرم نرمک بازماند و در پستی گوهر کرمک گیرد.

این هیچ مایه پنج پروز را که، که گاده هفت پدر است و زاده چار مادر، هزاران هزار سال افزون شد تا همی تخم دگرگون نیست و آب جز از پشت خواجه و پیش خاتون نه.

چشم سود و امید بهبود از این تخمه داشتن لاله در شوره بوم کاشتن است و اگر مغز کار و نهاد گوهر این گاوان بی شاخ و دم و خران با گوش وسم، که نامش از در وارونبازی " مردم " نهاده، بازشکافی، جز دشت دشت دیو آدم فریب و گله گله سگ مردم خواره نیابی.

آدمی در عالم خاکی نمی آید به دست

عالمی دیگر بباید ساخت وز نو آدمی».

 

كودكي "ميرزارحيم"با رنج و سختي فراوان گذشت در كودكي كار مي كرد و گوسفند و شتر  مي چراند تا مخارج خانواده اش را تامين كند روزي "امير اسماعيل خان عامري "(حكم ران منطقه )با لشكريانش از آن جا عبور مي كرد كه به "رحيم"و همبازيانش رسيد همه كودكان فرار كردند مگر "رحيم " "امير" نامش را پرسيد و او به نظم پاسخ داد :

ما مردمك "خور"يم

از علم و ادب دوريم

 

"امير" از اين حاضر جوابي و طبع شعر "رحيم "خيلي خوشش آمد و از پدر "رحيم "يعني "حاج ابراهيم قلي"خواست تا فرزندش رابراي تعليم و تربيت به او بسپارد و "حاج ابراهيم "هم پذيرفت.  "امير" او را نزد خود برد و پسر خود خواند و به تربيتش همت گماشت. "يغما "در چند سال خواندن و نوشتن و رسوم و کمالات مرسوم را از سواري و تيراندازي آموخت و در شمار نامه بران پدرخوانده خود درآمد و چندي نگذشت که" امير" به استعداد فوق العاده اين جوان در نويسندگي پي برد و وي را منشي خصوصي خود ساخت. در اين هنگام بود که "يغما "براي نخستين بار با تخلص " مجنون " به سرودن اشعار آغاز کرد.  در سال 1216 ه. ق. مناسبات "اسماعيل خان "با دولت تيره شد و مرکز، سپاه بر سر او فرستاد. "امير عامري "از نيرو هاي دولتي شكست خورد و به "خراسان "فرار كرد "جندق "و" بيابانك" به استان "سمنان "اضافه شد و "ذوالفقار خان سمناني " حكومت را به دست گرفت و "ميرزاابوالحسن "نخست به عنوان سرباز عادي و سپس به عنوان منشي در دستگاه "ذوالفقار خان"شروع به كار كرد .

 

بعد از چند سال زندگي در" سمنان " خشكسالي بي سابقه اي در آن منطقه پديد آمد بيشتر مردم نمي توانستند ماليات خود را بدهند لذا "ميرزاابوالحسن"را به وساطت نزد حاكم فرستادند  لیکن" ذوالفقار خان "که آزی بی نهایت داشت نه تنها وساطت وي را قبول نكرد او را به شدت تنبيه كرد و به چوب بست و تمام اموال او را نيز توقيف و ضبط كرد و او را به زندان انداخت .شاعر در همین هنگام با سرودن غزلی تخلص خود را از "مجنون" به "یغما "تبدیل نمود:

 

نمی گویم به بزمم باش ساقی می به ساغر کن

چو با باران کشی می یاد خون آشامی ما کن

به من از مال دنیا یک تخلص مانده "مجنون" است

بکار آید گر ای لیلی وش آن را نیز" یغما" کن

 

به پايمردي ديگران پس از مدت كوتاهي از زندان آزاد شد  و در سلك درويشان در آمد و به سير و سياحت پرداخت و به "بغداد" سفر كرد و مدتي را در شهر هاي" قم" و "اصفهان "و"مشهد "گذراند .

 

این ماجرا را جور دیگری هم خوانده ام:

 

«پس از اینکه "اسماعيل خان" در جنگ شکست خورد و به "خراسان" گريخت دارايي او به دست فاتحان افتاد و مردي به نام "جعفر سلطان" از طرف "سردار ذوالفقار خان" حاکم "سمنان و دامغان" براي تمشيت امور "جندق" گمارده شد. "جعفر سلطان" بودن جواني باسواد و شايسته مانند "يغما" را در سپاه خود لازم دانسته، منشي جوان را به کار سربازي و سپاهيگري وا داشت. اما "يغما "به اين ظلم فاحش تن در نداد و به حمايت خود سردار به منشيگري او منصوب شد و شش سال با اين سمت نزد او ماند و روزگارش بالا گرفت. اما اين ترقي براي او مايه نکبت و وبال شد، همکاران "يغما "بر وي رشک بردند و نزد سردار که مردي تند خو و بد زبان بود از او سعايت کردند تا سردار بر وي خشمگين شد و به چوبش بست و در سياهچال انداخت و کساني براي ضبط دارايي و سرکوبي خويشان او به "جندق" فرستاد».

 

"یغما" سپس به "تهران "آمد و با "ميرزا آقاسي"(صدر اعظم محمد شاه ) كه عقايد صوفيانه داشت آشنا شد و_ با سلطه و نفوذي كه "آقاسي"در دربار داشت _به "محمد شاه"معرفي شد و شاه او را به "وزارت كاشان " منصوب كرد "يغما "در اواخر عمر خود يعني در هشتاد سالگي به زادگاهش بازگشت و در آن جا اقامت گزيد و در بعضي از روستا هاي "بيابانك"از قبيل "بياده"و" گرمه"و "جندق"و "ارديب"براي خود آب و املاك خريد و بخش اعظم آن را چند سال قبل از مرگش وقف عزاداري "حسین بن علی" كرد.

 

"يغما"در غزل هايش بيشتر به سبك "سعدي "و "حافظ "توجه داشت و غزل هاي وي تبعیتی استادانه از راه و روش آن دو استاد بود وی شاعری دارای استعداد بود. "یغمای جندقی" نخستین شاعری بود که ناقوس مرگ شعر درباری را به صدا در آورد. وی برای اولین بار به زندگی، زمین، انسان های رنج کشیده و آرزوها و رنج هایشان پرداخت. زبان محاوره و گفتگو را در شعر به کار گرفت و از فرهنگ مردم در شعر بهره ی فراوان برد."یغما "فرهنگ و زبان شعر را نیز دگرگون کرد. از زبان درباری و مطنطن و پر از مدح و ریا فاصله گرفت و به کشف قابلیت ها و ارزش های فرهنگ مردمان کوچه و بازار پرداخت. هزار هزار مروارید رخشان را از میان گرد و غبار برگرفت و پاک و پاکیزه گردانید و بر پیشانی شعر خویش نشانید.وی شاعری نوآور و درخشان است.  آثارش از جهتی که ظلم وستم زورمندان عصر را در ضمن هجو و هزل های تند و بی پروای خود برملا می کند اهمیت دارد. تا آن زمان کمتر شاعری چنین گستاخ و بی پروا بر پلشتی ها و ستم زمانه شوریده بود. او روح گستاخ زمانه ی خویش بود.وی فساد آن روزگار را در کلمات رکیک و ناسزاهای خود به خوبی نشان می دهد. هزلیات و هجویات او که آکنده از ناسزا ست و از بکار بردن ناسزاهای رکیک حتا به زنان دشمنان او خالی نیست، همواره با انتقادی کوبنده از جهل و نادانی مردمان و ستم و تباهی حاکم بر جامعه همراه می باشد.

 

در موقع اقامت وي در "کاشان" واقعه ننگيني اتفاق افتاد. "يغما "اين واقعه را در منظومه اي به نام(( خلاصةالافتضاح)) به رشته نظم کشيد و استعداد خود را در هجاگويي به بروز رساند. خانواده اي که تحقير شده بود، به تمام وسايل متشبث شد که گويند انتقام بکشد. رشوه و افترا کار خود را کرد امام جمعه "کاشان" او را به شرب خمر و بي اعتنايي به قواعد شرع متهم کرد و در نماز جماعت بي دين و مرتدش خواند. از طرف ديگر جمعي به حمايت از او برخاستند و "حاجي ملا احمد نراقي"، روحاني دانشمند مشهور که محکمه فتوي داشت، در اين راه کوشش فراوان کرد و "يغما" بر حسب ظاهر به جهت رفع تهمت توبه کرد و لباس زهد پوشيد.

اين دو غزل محصول همان زمان است:

 

بهار ار باده در ساغر نمي کردم، چه مي کردم؟

ز ساغر گر دماغي تر نمي کردم، چه مي کردم؟

هوا تر، مي به ساغر، من ملول از فکر هشياري

اگر انديشه ی ديگر نمي کردم، چه مي کـــردم؟

 

تا آنجا که:

ز شيخ شهر جان بردم به تـــزوير به مسلماني

 مدارا گر به اين کافــر نمي کردم، چه مي کردم؟

 

 برخي از آثار "يغما "عبارتند از:

 

1- غزلیات:‌"یغما" همان طور که در بالا اشاره نمودم در سرودن غزل های خود بیشتر به "سعدی و حافظ "نظر داشته و می توان سبك او را در غزل سرایی تقلید استادانه ای از راه و روش آن دو استاد پیشین دانست.

2- مثنوی "خلاصة الافتضاح": شرح واقعه ای است كه در" كاشان "رخ داده است و به آن اشاره شد.

۳- مثنوی "صكوك الدلیل": در هجو "رستم السادات خواری" و ریا کاران و زاهدان.

4- مراثی: كه تعداد آنها زیاد و در این فن "یغما "از شعرای استاد بوده است.

۵- مثنوی "قاضی نامه": در هجو حاجی سیدمیرزای جندقی.

6- نوحه سینه زنی: این قسم شعر از ابداعات "یغما"ست و قبل از او شاعران دیگر در این زمینه طبع آزمایی نكرده اند.

7- سرداریه: از بهترین آثار" یغما"ست كه به صورت غزل سروده شده و شاعر آنها را به نام سردار "ذوالفقار خان سمنانی" ساخته است.

۸- قصابیه: غزلیاتی هجو آمیز است با تخلص "قصاب".

۹- "احمدا": این اشعار را با تخلص «احمدا» سروده و هزلی سیاه از زمانه در آن پیدا است.

۱۰- ترجعیات : شامل دو سه ترجیع بند  و هر یك از آنها در هجو كسی است.

11- قطعات: كه بیشتر آن ها از اشعار برگزیده شاعر است.

۱۲- رباعیات :  رباعیات سرداریه،‌قصابیه، انابت نامه و ...

۱۳- آثار مرادیه: منظومه ای است در هجو "علیمراد خان تونی".

14- شبیه حجاج كاشی: منظومه ای هزل آمیز به سبك تعزیه خوانی.

15- منشآت و مكاتیب : كه دو بخش اسات، نامه هایی كه به پارسی سره نوشته و نامه های مركب.

 

سر انجام "يغماي جندقي"در بيست و دوم آبان ماه 1240ه.ش. بعد از 80سال زندگي در" خور"وفات يافت و نزديك مقبره "سيد داود "مدفون شد . خانه ی قدیمی این شاعر هم اکنون درقلعه ی "جندق" قرار دارد. از وی نامه هایی نیز به دوستان، بستگان و دانشمندان عصر باقی مانده است.وی عربی نمی دانست و از آن بیزار بود. از تازی نویسی بیزار بود و به سره‌نویسی دلبستگی داشت. "يغما" اعتماد و اعتنايي به جمع و ترتيب منشآت و اشعار خود نداشت تا آنکه "حاجي محمد اسماعيل "نام را با وي دوستي و آشنايي دست داد و او آثار يغما را که به گفته خود او " چون عقدي گسيخته بود و نقدي از کيسه ضبط فرو ريخته، پس از کـّد بسيار و جـّد بيشمار در يوزه کنان از هر بقعه رقعه اي و از هر شقه حقه اي اندوخته و به کلک ضبط در سلک ربط کشيد " و همه را پس از مرگش پسر ارشد او، "ميرزا عبدالباقي طبيب"، به سعي و اهتمام "اعتضاد السلطنه"، "وزير علوم و صنايع"، در مجلد بزرگي به قطع رحلي در سال 1283 ه. ق. در تهران چاپ کرد.

"سلطان محمد ميرزا سيف الدوله"، متخلص به " سلطان "، چهل و چهارمين پسر "فتحعلي شاه"، که شاهزاده اي با فضل و هنر بود و تاليفاتي از نظم و نثر پارسي و تازي دارد و پس از جلوس "محمد شاه" بيست سال در "تهران "با" يغما "معاشر و محشور بوده، در مقدمه اي که به سال 1292 ه. ق. بر ديوان خود نگاشته گويد:

مکرر به گوش خود از زبان "يغما" شنيدم که اين دوست عامي - يعني "حاجي محمد اسماعيل "- مرا در عالم رسوا و بدنام خواهد کرد. بعضي اشعار و مکاتيب مردم را به من در دفتر و ديوان مي برد و چندانکه ابرام مي کنم و سوگند مي خورم از من نيست، از دفتر خارج کن و مرا بد نام و رسوا مخواه، باور نمي دارد و در ضبط آنها حريصتر مي شود.مجموعه آثار وی نیزبه تصحیح "سید علی آل داوود" در "تهران "به چاپ رسیده است.

 

نثر "يغما"

آثار نثری "یغما "عبارت از همان مجموعه نامه های فراوان اوست که به پسران متعدد خود((میرزا اسماعیل هنر ، میرزا محمد علی خطر ،ميرزا احمد صفايي و ميرزا ابراهيم دستان )) و بعضي از شاهزادگان و دانشمندان و دوستان و کسان خود نوشته است .این نامه ها که ثلث دیوان او را در بر گرفته،اگر چه بسيار مغشوش و مکرر و متاسفانه از قيد تاريخ آزاد و به علاوه هم چنانکه ذکر شد، با منشآت ديگران در آميخته است، مآخذ گرانبهايي است براي مطالعه و تحقيق در احوال مولف ،"يغما" در اين نامه ها از کسان زيادي که بعضي از آنان اشخاص شناخته اي هستند، نام مي برد؛از شاهزادگان "سيف الدوله و بهاءالدوله" و از "حاج محمد اسماعيل" ، يار ديرينه و جامع ديوان خود، به نيکي ياد ميکند؛ "قاآني" را « داراي سخن و داناي کهن » و "فاضل خان گروسي" را « مهربان خداوند » و خود را نــســبــت بـــه او « مملوک ارادتمند » مي نامد."يغما" از زبان "عربي" بيزار بوده و بسياري از نامه هاي خود را به ((پارسي سره))نوشته، بدين قرار که به جاي کلمات رايج "عربي" لغات فراموش شده "فارسي" به کار برده است. شايد علت اين امر آن باشد که وي تحصيلات عميق نکرده و به رموز دستور زبان و ادبيات "عرب" به حد کمال آشنا نبوده است. چنانکه خود در نامه اي به يـــکـــي از دوســـتـــان گـوید :«دريغا که "عربي" ندانم و بيسوادان را فضيلت فروشي بي ادبي است » اما اين عدم تبحر در زبان و ادب "عرب" موجب شده که زبان ملي "فارسي" را به خوبي فرا گيرد و بنابراين تنها به تحقيق و تتبع در دیوان های اساتيد سخن قناعت نکرده، بلکه فرهنگ بزرگ " برهان قاطع " را با دقت و حوصله زياد تصفح و ظاهرا تکلمه اي نيز بر آن نوشته است ."يغما" در نتيجه اين مطالعات عاقبت معتقد شده که "ايرانيان" مي توانند از لغات "عربي" بي نياز باشند.

 

شعر" يغما"

"يغما" شاعري است بسيار سخن. اشعاري که از وي باقي مانده عبارت است از دو مجموعه غزليات قديم و جديد، پنج منظومه کوتاه هزلي و مقدار زيادي مراثي و قطعات و ترجيعات و رباعيات.اين اشعار را مي توان از حيث مضمون به چهار دسته تقسيم کرد:

1- غزليات معمولي نسبتاً شيوا و دلپذير که به سبک قدما سروده شده و مي رساند که گوينده در هنر شاعري قدرت و استعداد کافي داشته است.

۲ــهزليات که از همه آثارش جالبتر و شهرت وي در حقيقت مرهون آنهاست و عبارتند از: "سرداريه" که براي سرگرمي "سردار ذوالفقار خان "سروده، و آن غزلياتي است که بدون پيوستگي خاص در کنار هم قرار گرفته و همه با دشنامهاي رکيک و قبيح شروع و به مدح "سردار" ختم مي شود؛ "قصابيه" و "احمدا"، که هر دو از حيث شکي و مضمون تفاوتي با "سرداريه" ندارند؛ مثنوي "خلاصةالافتضاح"، که ذکر آن گذشت؛ مثنوي "صکوک الدليل"، که در هجو "سيد قنبر روضه خوان" ساخته و او را "رستم السادات" ناميده؛ و بسياري قطعات و ترجيعات و رباعيات در هجو و هزل.اشعار هزلي "يغما" از حيث صنعت شعري دست کمي از غزليات او ندارد و صفت مميزهً آنها همان فضاحت فوق العاده و دشنامهاي بي پرده اي است که در سطر سطر آنها ديده مي شود. هزليات" يغما" شايسته بازگفتن و ترجمه کردن به زبانهاي ديگر نيست. سرتاسر اين اشعار از فحشهاي زشت بازاري و بيرون از حد ادب پر است. تکيه کلام شاعر در هزليات " زن قحبه " است که حتي خودش را نيز بدين صفت مي خواند و اين لطيفترين ناسزايي است که وي در هزليات خود بکار مي برد. "يغما" سرتاسر دنيا را از زمين و آسمان و پيدا و نهان، از "باختر" تا حدود "خاوران" " زن قحبه باز" مي داند و در نظر وي غير از "ارواح مکرم" آنچه از دور و نزديک در نظر آيد، همه "زن قحبه" و "زن قحبه نهادند". "يغما "حتي از " حساب بار رستاخيز يزدان " تعجب مي کند که براي اين " زن قحبه خر مردم " چه درگاه و ديواني برپا کرده است!اما نبايد فراموش کرد که اين نفرت و اکراه و اين بدگويي و فحاشي ناشي از فساد و آلودگي محيطي است که شاعر در آن زندگي مي کرده است. راست است که "يغما" در اغلب موارد به فکر انتقامجويي شخصي است و از اين حيث به هجاگويان مکتب قديم مي پيوندد، اما هيچ شاعر و هجو نويسي تا روزگار "يغما" معايب و مفا سد زمان خود را مانند او بيرحمانه فاش نکرده است.شعراي رند و قلندر "ايران" مانند "حافظ "و هم مکتبان او از دست کساني که در محراب و منبر جلوه مي کنند، هميشه خون به دل و ناله بر لب داشته اند. اما بدگويي "يغما" از دين فروشان و رياکاران رنگ و آهنگ ديگري دارد. زبان درازي جسورانه او به شيخ و صوفي و واعظ و همچنين متوليان امور زمان خود دشنام ساده نيست، بلکه حمله اي است به وضع کهنه و فرسوده کشور و همه کساني که مسبب، يا سررشته دار آن هستند. "يغما "به حوادث و پيش آمدهايي که او را ناراحت و مشوش داشته اند، توجه دارد، ولي براي پيکار با علل فساد و ريشه کن کردن آن مجهز نيست. وي که باز آمده محيط خود و پرورش يافته سنن قديمه است، آن وسعت نظر را ندارد که به کنه امور پي ببرد. اين است که بر همه خشم مي گيرد و از همه کس بيزاري مي جويد و بانگ فرياد او به هر سوي کشور پراکنده مي شود و به گوش ديگر نيکمردان و چاره جويان ايران مي رسد.

۳ـ اشعار مملو از ياس و بدبيني که دنباله يا عکس العمل طبيعي همان جوش و خروش احساسات و هيجانات روحي است. عهدي که "يغما" در آن مي زيست، هنوز از تحولات آينده به دور بود و وضع زمان به وي اجازه نمي داد که هنر اصلي خود را، که عبارت از هزل و هجو و انتقاد بود، در امور و شئون اجتماعي بيازمايد. پس به ياس و بدبيني مطلق باز ميگردد و به انديشه هاي عرفاني، که آنهمه از آنها بيزار بوده، مي گرايد و از فحش و ناســزاگـــويــي و بــه قــول خـود از آن " بيهده گفته ها " توبه و انابه مي کند.

۴ـ مراثي" يغما"، که قسمتي از آنها براي آهنگهاي ضربي ساخته شده و شاعر خود، آنها را نوحه سينه زني يا سنگ زني مي نامد، در ديوان وي جايگاه مخصوصي دارند. شاعر در اينجا از شکل نسبتا جديدي، کــــه در ادبــيــــات فــارسي " مستزاد " ناميده مي شود، بهره مند شده نوع تازه اي از مراثي به وجود آورده است، که به سرودهاي ملي شباهت دارد. اشعار انقلابي بعد از سال 1324 ه. ق. و مقدار زيادي شعرهاي "فکاهي" که در جرايد عهد "مشروطيت "مي بينيم، به صورتي که "يغما" پديد آورده، سروده شده است ."يغما "نسبت به زمان خود مرد روشنفکري است. او مانند "قاآني" در محيط خود خفه نشده و تماشاگر مطيع و منقاد حوادث نيست. با کمال خشونت و سرسختي به زندگاني موجود اعتراض مي کند و آنچه را که زشت و پليد و ناپسند مي يابد، به باد فحش و ناسزا مي گيرد. "يغما" پيش آهنگ گويندگان طنزهاي سياسي آينده است. او زود آمد و سرخورد و اگر يک قرن بعد به دنيا آمده بود، شايد در ميان نويسندگان عهد انقلاب "ايران "مقام رهبري و پـــيــــشـــوايي مي يافت.

قطعاتي از هزليات "يغما" مضبوط در "صکوک الدلیل":

 

چه جنت؟ نه آن جنت اي خوش عمل

که در وي روان است شير و عسل

 

سبيل از کنــاري شـــراب طــهـــور

ســرا پــا لــب بــــام لــبـــريز حـــور

 

به هر گوشه سالوسکي ديو سالار

گـــرفـــته پري پيکري در کــــنـــار

 

ز غوغاي خر صالحان پيش و پــس

چــو بــرانـگــبـــيــن ازدحـــام مگس

 

فـــقـــيـــران درافــکــنده سجاده ها

تـجـرع کــن از گــونه گــون باده ها

 

به هر محفل اين زمره کـيــسـه بـر

شــکــمـهـا ز الــوان فـــردوس پـر

 

يــکــي چـون خــر بـارکـش در وحل

فــرو رفــتــه تــا گــردن انـدر عسل

 

يــکــي در تغني، يــکـي در سماع

يـکــي در تجرع، يــکــي در جماع

 

يکي همچو دزدان برآورده رخــت

پـي مـيـوه بــر شاخـه هاي درخت

 

يــکــي بــر لب کـوثر افتاده مست

فرو هشته نظم تماسک ز دست

 

کورش یغمایی استاد راک ایرانی و حبیب یغمایی مدیر مجله ادبی یغما و شاعر(برادر زاده اقبال جندقی و نوه دختری یغمای جندقی) نیز ریشه در خاک ادب خیز و هنر پرور همین منطقه دارند. پیرایه یغمایی، شاعر، نویسنده و محقق برجسته یکی از آن مهاجرین فرهیخته است که براستی از نیاکان گرامی اش فرهنگ پربهایی را به ارث برده است*. او اینک در استرالیا بسر می برد و به تازگی  کتابی برای کودکان و نوجوانان نوشته به نام (سه حقه باز = Three  Crooks)  و انتشارات  معتبر (HHA) آن را به بازار  عرضه کرده که با استقبال شگفت انگيزی روبرو شده است .پيرايه يغمايی که پيش از اين هم در ايران چند کتاب  برای کودکان به چاپ رسانيده ، دختر شاعر و ادیب برجسته مرحوم حبیب یغمایی صاحب امتیاز و سر دبیر مجله ادبی یغما  و همچنین نوه شاعر سرشناس یغمای جندقی است. 

 

سعید بیابانکی (شاعر):نیاکان من زاده ی روستای بیابانک نایین هستن .ما با یغمای جندقی و حبیب یغمایی و کورش یغمایی نسبت فامیلی داریم .این موضوع رو یکی از علاقمندان شعر که اخیرا از اون روستا به ملاقات من اومده بود گفت ...بهترین پشتوانه ی من در شعر مرحوم مادرم بود ...اون سواد نداشت ولی شعر خیلی حفظ بود و همیشه منو به سرودن شعر مذهبی تشویق می کرد ...فراق اون  برای من ضربه ی سنگینی بود چراکه 3ماه بعد از رفتن پدرم رفت .اینک به پاره ای از کارهایش و داستان هایی که پیرامون وی برساخته اند نگاهی می کنیم نخست به یکی از نامه هایش نگاه می کنیم که با بینشی امروزین و خشمی توفانی از زمانه همراه است:سرشت و مایه مردمی دید و دانش است و داد و بینش خوی و منش است و راه و روش! خشم فرو خوردن است و چشم به هم کردن! آهستگی و آرامش است و بخشندگی و بخشایش. بار زیردستان بردن است و تیمار بی نوایان خوردن!در این زمانه اما:

 

مشتی خشمباره ی زنهار خواره ی آدمی روی اهرمن خوی... سست گمان سخت کمان، توانگر جامه ی گداهنگامه، فزون نامه ی سیاه کاسه، نام خویش آدم نهادهاند و گرگ آسا و گربه منش، به شغال مرگی . روباه بازی در پوست دشمن و پوستین دوست افتاده...و گویی که تصویری می دهد دهشت بار از روزگارما.....

 

روزی ملای نراقی شعری به شرح زیر در حضور یغمای جندقی سرود:

 

عاشق ار رخ معشوق نگاهی بکند

نگمانم چنان است که گناهی بکند

ما به عاشق نه فقط رخصت دیدار دهیم

بوسه را نیز دهیم اذن که گاهی بکند

 

یغما ساکت به ملا نگاه می‌کرد.

ملای نراقی گفت: «چرا ساکتی؟!»

یغما گفت: «منتظر فتوای سوم شما هستم!»

 

***

 

می گویند پسر " یغمای جندقی " از پدر پرسید : " پدرجان ! بعد از مرگت تو دلت می خواهد من چه کاره شوم ؟ "

یغما گفت : پسرجان برو حکیم بشو !

پسر پرسید : فلسفه ی این کار چیست ؟یغما گفت : برای اینکه هر چه از این جنس دوپا از مرگ نجات دهی اجر دنیا داری و آنچه از آنها بکشی اجر آخرت !

 

یکی از زیباترین غزل های او:

 

آفتاب پرست

 

نگاه کن که نریزد دلی چو باده بدستم

فدای چشم تو ساقی به هوش باش که مستم

 

کنم مصالحه یکسر بصالحان می کوثر

بشرط آنکه نگیرند این پیاله ز دستم

 

ز سنگ حادثه تا ساغرم درست بماند

بوجه خیر و تصدق هزار توبه شکستم

 

چنین که سجده برم بی حفاظ پیش جمالت

به عالمی شده روشن که آفتاب پرستم

 

کمند زلف بسی گردنم ببست به مویی

چنان فشرد که زنجیر صد علاقه گسستم

 

نه شیخ میدهدم توبه و نه پیر مغان می

ز بس که توبه نمودم زبس که توبه شکستم

 

ز گریه آخرم این شد نتیجه در پی زلفش

که در میان دو دریای خون فتاده نشستم

 

ز قامتت چه گرفتم قیاس روز قیامت

نشست و گفت قیامت بقامتی است که هستم

 

حرام گشت به یغما بهشت تو روزی

که دل به گندم آدم فریب تو بستم

 

**

 

از اشعار طنز او:

 

ملاحسن نخودبریز

 

در خواب شهیدکربلا را

دیدم که ز دیده اشک‌ریز است

 

گفتم : زِ غمت ای آن که تا حشر

هر چشم ز گریه چشمه‌خیز است

 

ما بر تو همی چکیم کوکب

چشم تو چرا ستاره‌ریز است؟

 

باز ابنِ‌زیاد در جدال است؟

یا شمر شریر در ستیز است؟

 

گفتا نه، ننالم از اَعادی

بر من زِ اَحباب رستخیز است

 

خاصه خرکی که در تکایا

هر شام‌ و سحر به عر و تیز است

 

رسوایی‌ی آلِ‌مصطفی را

منبر منبر به جست و خیز است

 

پشت سر اهل‌بیت  زارم

چون غارتی از پی گریز است

 

گاه در کوفه گهی به شام است

گاهی به مدینه گه حَجیز است

 

گاه گوید عابدین غلام است

گاه گوید فاطمه کنیز است

 

در کینه‌ی ما چنان که گویی

جنگ اُرُس است و اِنگریز است

 

صوت خشن‌اش ز خنجرِ شوم

چون خنجرِ شمر تند و تیز است

 

گفتم: به فدایت، این سخن‌ها

بر تو ز کدام بی‌تمیز است؟

 

این روسپی از کدام  پشت است؟

این زن‌جلب از کدام هیز است؟

 

مولود وی از چه مرزوبوم است؟

شغل‌اش چه و نام او چه چیز است؟

 

آهی ز جگر کشید و گفت: آخ

ملاحسن‌نخودبریز است.

 

***

 

از دیگر اشعار او:

 

سینه ام مجمر و عشق آتش و دل چون عود است

این نفس نیست كه بر می كشم از دل دود است

 

دل ندانم ز خدنگ كه به خون خفت ولی

اینقدر هست که مژگان تو خون آلود است

 

از تو گر لطف و كرم ور همه جور است و ستم

چه تفاوت كه ایاز آنچه كند محموداست

 

خلق و بازار و جهان كش همه سود است و زیان

من و سودای محبت كه زیانش سود است

 

مهر از شیون من وضع روش داده ز یاد

یا در صبح شب هجر تو قیر اندود است

 

هر كه یغما نگرد لف و خط او گویــــد

در بـــر دیـــــو سلیمــــــان زره داود اســـت

نوشته شده توسط شورای وبلاگ سلام سوسیالیسم در ساعت 22:59 | لینک  |